مرگ مرگ
ای رهاننده
دلم برای همه تنگ خواهدشد
دلم برای انگشتانم
که یک اندیشه بی حوصله را در چنگهایشان می فشارند
تنگ خواهد شد
همیشه باید رفت
همیشه باید رفت
و سرانجام یک چیز را باید
برای آخرین بار دید
دلم برای مادرم تنگ خواهد شد
دلم برای مش اسمال تنگ خواهد شد
زمان ایستاده است
زمان آن جا در انتهای سرسرای شب ایستاده است
و این منم که می گذرم
می روم در سیمای یک جسم
و شاید روزی باد
غبارم را
همراه خود
به سوی کوچه هایت بازگرداند
باید همه چیز را باور کرد
عزیزانم را در خک پنهان می کنم
تا بوی تعفنشان آزارم ندهد
این چشمان نگران مادرم نیز
روزی در خک خواهد گندید
باید همه چیز را باورکرد
عطر گل ها
چه یم تواند باشد
چرا توجیه بوی تعفن خک ؟
من دیگر همه کرم ها را در ژرفنای خخک می بینم
که از گوشت های گندیده بدنم
چگونهکنسرو می سازند
و ریشه گل ها را
از لاشه فاسدم
خود را معطر می کنند
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پر پر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
به خود اییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدانهایمان
کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موج ها
درد های آبیش را بشنویم
کاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم
کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین سکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره از کار دل ها وکنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
ما به جای ابر ها گریان شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
ما به جای ابر ها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ امین هم از آنجا بگذرد
حرفهای قلبمان را بشنود
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد
تو هم بیا اونجا. آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.
آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم . فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....
حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز
نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام....
یه دوست پرسیده بود که در این عکس کدوم من هستم
در جواب این دوست باید بگم که در این عکس من اونی هستم که کت نداره
و موهای تقریبا بلندی داره
از باید در اینجا از کسایی که من رو راهنمایی کردن تشکر کنم (مدیسا ، الهام ،مصطفی،.....)
سلام خدمت تمام دوستان
امروز می خواستم یه آپ شاد کنم ولی خدایش هر چی گشتم دنباله
یه بهونه واسه شاد بودن پیدا نکردم
حسابی دلم گرفته و قصه دارم اصلا حسی واسه شاد بودن ندارم
خیلی دوست دارم مثله گذشتم باشم ولی نمی تونم تازه می فهمم که بزرگترا چی می گن
خیلی دوست دارم که همون محمد سابق باشم که ساراوآمنه ومصطقی ومهرداد و .....
می خوان ولی نمیشه
تواین چند وفته حسابی دارم بد میارم حسابی کلافه شدم خیلی حساس شدم همش گیر میدم همش عصبی میشم هی دعوا هی سرو صدا و ........
تواین چند وقت نمی دم که چند نفر از بهترین وعزیز ترین دوستامو از خودم ناراحت کردم ولی میدونم که آمارش بالاست
همه ی دوستام می گن محمد بی معرفت شدی یه زنگی یه حرفی یه سری بهمون نمی زنی
باور کنید از روزی که گوشیمو گم کردم دیگه نمیتونم زنگ بزن اخه تمام شمارههام تو گوشیم بوده
الانم از تمام کسایی که تواین چند وقت ناراحتشون کردم معذرت خواهی میکنم باور کنید دست خودم نیست
تا اونجایی که یادمه همیشه میگفتی پسورد وبلاگت رو به کسی نمیدی یا اگه هم بدی کسی نمیتونه نظرات خصوصیتو بخونه ولی مثل اینکه یا تو دروغ گفتی یا اینکه من اشتباه شنیدم ولی الان دیگه واسم فرقی نداره ...
انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...
انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی !
انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ...
انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ...
انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !
حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت نبری ... !
فقط انتظار داشتم به حرمت :
تموم خاطرات مشترکمــون
تموم يادگاريهامون رو ديوار
تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو ديوار
تموم دوستت دارم های رو ديوار
تموم قلب های تيرخورده رو ديوار
آروم صدام می كردی و می گفتی :
خداحافظ رفیق ...
این مطلب رو یکی از دوستان واسه من بصورت خصوصی گذشته
در جواب ایشون باید بگم که من پسورد وبلاگمو به کسی ندادم
اگه هم دادم بهش خیلی اعتماد داشتم و اینکه اجازه ی خوندن نظر های خصوصی رو هم نداشته
و در جواب شعرت هم بعد از تشکر باید بگم که من جایی نرفتم اگه هم بخوام برم
حتما خداحافظی می کنم
ولی خب مجبور شدم
امشب سارا خانم ازم پرسید که چرا من زمانی که به آقا مصطفی اس ام اس میده ناراخت میشم
خب منم اومدم که جوابشو بدم
اول اینکه من اصلا ناراحت نمیشم
دوم به اون خدایی که همتون قبولش دارین من همچین حرفی رو به مصطفی نزدم
سوم اینکه اگرم ناراحت بشم حق دارم به همون دلیلی که دخترا زمانی که ما به یه دختر اس ام اس میدم ناراحت میشن
سارا خانم امیدوارم که به جوابت رسیده باشی
در مورد مصطفی هم خودت می دونی که مصطفی واسه من چقدر عزیزه

